خیلی تعجب کردم !
بعد از این همه مدت دیدم وبلاگم در روز هنوز 3 تا 4 نفر ویزیت داره !!!!
یعنی چطور ممکنه ؟ 

چقدر سخت است سکوت کردن در برابر نادانی
ساکت بمانی و دم نزنی که او همه چیز را وارونه میبیند و به زبان خودش تفصیر میکند
پ.ن باور کنید چند روزیست به آدمی بر خوردم که هر وقت یاد افکارش میافتم فشار خونم بالا میرود
.وای خدایا چقدر بعضی ها نادانند
اگر حوصله داشته باشم و دوباره خونم به جوش نیاد شاید اومدم و تعریف مردم ...
روزها سخت و کند میگذشت
نفس ها به شماره افتاده بود
همه گوش به زنگ تلفن بودیم
1 ماهی بود انتظار میکشیدیم برای زندگی دوباره من
آن شب ...آرام بودم و خسته
درکنار عشقم سعی میکردم لحظه هایم شیرین باشد بدون فکر به سختی ها
آن شب را به خاطر دارم
با هم حرف میزدیم ، داستان میبافتیم و میخندیدیم
لحظه ها آرام آرام گذشت و ما به خواب رفتیم...
تلفن زنگ خورد
چشمهایم را باز کردم و تاریکی هوا بر دلم نهیب زد ساعت 4 صبح بود
وقتش بود
تلفن خبر از اتفاق بزرگی داشت
بزرگترین آزمایش الهی میرفت که شروع شود برایم ...
عزیزی پاره ای از جانش را به من هدیه کرده بود
و من باید راهی سفر میشدم
تلفن قطع شد ...
وقت تنگ بود
برای آن مهربانی که جسمش هدیه زندگی دوباره به من بود دعا می خواندم ...
حال خود را نمی فهمیدم
همه عزیزانم را چنان نگاه میکردم که چهره هایشان در خاطرم بماند
نمی دانستم به کجا میروم و چه مدت ...
همه چیز تا ساعت 7 صبح مهیا شد
من راهی شدم
برای آخرین بار دستان پر مهر عزیزانم را لمس کردم
بوییدم ، با خود عهد بسته بودم که نباید اشکی در کار باشد
خدا با من است
درها بسته شد و من نمی خواستم به این فکر کنم که تا لحظاتی دیگر بر من چه میگذرد
من به کجا میروم ؟
حسم از همه جدا بود
من چون ارواح به اطراف می نگریستم و ذکر میگفتم
دیگر زمان باقی نبود
لحظه ها میرفت تا من به خواب روم ...
آنقدر دلهره و حس های ناشناخته در جانم لمس میکردم که لحظه ها هم کند میگذشت
عزیزانم برایم بازگو کردند آن روزها را ...
ساعات انتظارشان ...
پاسی از روز میگذشت و من همچنان زیر دست جراحان بودم
1 ساعت 2 ساعت 3 ساعت ...12 ساعت !
چند روزی گذشت ...
دوست عزیزم دکتر مهربانم مرا بیدار کرد ...
وای عجب لحظه ای بود
آن روز چه روزی بود ؟
من چه مدت در خواب بودم ؟
پنج روز !!!!!
جان دوباره گرفته بودم
روزها بود که ریه های جدید مرا یاری میدادند برای زندگی
وای اگر بدانی چه زیبا بود
اولین بار 5 روز پس از عمل چهره ء زیبای همسرم را دیدم
ناتوانتر از آن بودم که تکانی بخورم
از هر طرف دستگاهی بود که حیات من را نشان میداد
صدایی نداشتم تا حرف بزنم ، عمل سنگین بود و من خسته
فقط اشک میریختم
برای زندگی دوباره
برای در کنار عشقم بودن
برا دیدار دوباره چهره نگران مادرم
همه و همه زیبا و پر هیجان بود
خدای من خوب میداند لحظه ای که برای اولین بار دستگاه را دیدم که اکسیژن خونم را 100% نشان میداد
من که سالها بود ناز ریه های خسته ام را میکشیدم برای هر نفس !
صورتم روشن و زیبا بود ...
همه میگفتند ...
این من بودم که زندگی را دوباره شروع میکردم
روزهای سختی بود اما لحظه لحظه اش برایم زیبا بود
تلاش برای از سر گرفتن همه چبز
اولین بار که با ریه های جدید نفس کشیدم !
اولین بار که عزیزانم را پس از روزها بیهوشی دیدم !
اولین قدم هایم ...
روزی که دکتر امد و دستگاه اکسیژن را از من جدا کرد !
عادت نداشتم ! می ترسیدم !
سالها بود مونس من بود و به آن عادت داشتم اما دوستش نداشتم
بدون خداحافظی رهایش کردم
برای همه چیز هیجان بود که در جانم فوران میکرد !
اشک میریختم !
به این همه تغییر عادت نداشتم ...
هر روز که میگذشت بهتر و بهتر میشدم
برای زندگی عجله داشتم
گویی سالها بود زندگی نکرده بودم
از همه چیز عقب بودم
همسر مهربانم پا به پایم بود
پدر و مادر عزیزم شب و روزشان دعا بود
خدایا هنوز هم پس از گذشت 365 روز اشک بر چشمانم هجوم میاورد
خدایا هنوز هم هیجان دارم
خدایا چگونه تو را سپاس گویم ؟
در این یک سال همه چیز را چشیدم
دویدم !
خندیدم !
عشق ورزیدم !
همه چیز تازه بود
دردی نبود تا اشک را بر چشمانم جاری کند
دلهره ای نبود تا چاشنی خوابهای شیرینم شود
سرفه ای نبود که مانع خندیدن و حرف زدنم گردد
تو را سپاس برای داشتن سلامتی ، عشق ، خوشبختی

چندی پیش با دیدن این عکس سوال بزرگی در سر داشتم
من همان گیاه در بند
این منم که آن قفس را بالا میکشم و روزی آزاد میشوم
یا این قفس مرا با خود به نیستی میکشد ؟
امروز با دیدنش حسی کاملا متفاوت دارم
نه من آن گیاه در بندم نه آن قفس جایگاه من
من آزاد آزادم ، نفس میکشم و با امید آینده را ترسیم میکنم
و من خوشحالم و به توان بی نهایت شاکر خدا ...
.......
نرم نرمک روزها تکرار میشوند
میشود یاد کرد ازچنین روزی ...
یک سال پیش در همین روزها و لحظه ها ، با خود نمی اندیشیدم !
روزهای زیبای آینده را نمیدیدم
لحظه های شیرین در پیش را از پیش نمی ساختم
همه چیز سوال بود و کوچه ای تاریک
من با خودم غرق بودیم در رنج ها و دل شوره ها
در چنین روزی لحظه ها سخت می گذشت
اشکها چون جویبار روان بود
حسرت یک لحظه آرامش
محال بود ...
همه چیز در انتظار بود...

اینجا بوی پاییز می آید
برگ های خشک درختان فرش خیابانها شده است
بوی سرما و باران های دائمی پاییزهای این شهر
مرا پرواز میدهد به سالهای نه چندان دور ، سال 2006
روزهای پر از هیجان ...
من با تو در کنار تو ،پس از ماهها انتظار
در آن لحظه ها که اولین دیدار برایمان میرفت که دست یافتنی شود
آن شب پر از هیجان
که امروز این عطر دل انگیز سرمای هوا مرا یاد آور آن لحظه ها شد
زیباترین لباسها را بر تن کردم
گلهای رز زیبا ...
شیرین ترین لبخند ها را بر لب نشاندم
با گرم ترین نفس ها سینه ام را پر از نیایش و سپاس از خدا کردم
چه را که آن روز دقیقا یک سال بود که عشق ما از لا به لایه این فضای مجازی
به بیرون تراوش کرده بود
و آن لحظه های زیبا با عجله و وسواس فراوان آماده استقبال از مهرت شدم
چقدر زیبا بود
برای اولین بار میدیدمت
شرم داشتیم هر دویمان
دائم بر خود نهیب میزدم که او همان است که ماههاست بر تو مهر ورزیده
چقدر زیبا و آشنا بود اما خجالت همچنان بر ما لبخند میزد
می دانم به یاد داری آن هم وسواسم باعث تاخیر شد
همه چیز بر این تاخیر دامن میزد لحظه ها کند می گذشت
مسافرم از راه رسید
با تصویری که در ذهنم پرورانده بودم هیچ تفاوت نداشت
همان چهره ساده و با وقار و آرام
گویی همان لحظه با همان اولین نگاه درخت عشقم پر از میوه های بهشتی شد
از او سیر نمیشدم
هر لحظه تشنه تر ...
با تمام وجود با هر نفس عطر گرمش را میبلعیدم
.
.
.
عزیز دلم پس از آن همه دوری و انتظار اینک در اتاق من
کنار من لبخند بر لب به خوابی شیرین فرو رفته بود
و صدای نفس هایش آرامم میکرد
دستهای گرمش را ، موهای زیبایش را نوازش میکردم
و زیر لب زمزمه میکردم ،
آنچنان مهر تو در دل و جان جای گرفت
که گرم سر برود مهر تو از جان نرود

من انسانی را میشناسم که نشانی س ت ا ره وار به دنبال خود دارد
من بنده ای را میشناسم که دست روزگار از این سو به سویی همچون باد
پروازش داده است
و اینک او واژه ای به نام و ط ن را نمی شناسد
من دوستی را میشناسم که خاطرات کودکی پدر و مادرش
پوتین های سرد و سخت ن ا ز ی ه ا را لمس کرده
و او و اقوامش را در پستو های خانه به دور از چشم دشمنان پنهان کرده
من عزیزی را میشناسم که نام و رنگ و بوی کشور ه ی ت ل ر برایش
تلخترین واژه هاست
من هم نشیینی را میشناسم که ...
چهره اش ، رفتار با مبادا و آداب گونه اش ، محبت شیرینی که در دل دارد ،
رسم هایی که در اجدادش نقش بسته همه از زرتشت دین اجدادی
و با ریشه ء من و تو شکل و مایه گرفته
و تنها دست روزگار و گردش ممنوعه زمین او را از ما جدا کرده
من آن عزیز و عزیزانش را عزیز می دارم
من او را از خود میدانم به دور از هر س ی ا س ت
پ.ن بعد از مدتها رفتم سینما و فیلمی دیدم که بی نهایت از پایان و عاقبتش سر خوش شدم

گویی این آدمیزاد هیچ عقلی در سر ندارد !
کسی که گذشته اش سرشار از سختی بوده است
اینک که به آرامش رسیده باید همه چیز را به دست باد بسپارد و لبخند بزند
او خوشبخت است ...
او شاد است ...
او سلامت است ...
او شریک و هم نفسی دارد که دنیا با عشقش معنا گرفته
اما همین او که من باشم
هفته ایست که در گذشته غرقم ...
یاد اوری اش مرا به وجد می آورد ...
و امشب خواب را از چشم هایم ربوده است ...
که امروز هستم و لبخند میزنم به خوشبختی ...
اما از میان آن گذشته ها چیزهایی روحم را قلقلک میدهد
که با یاد آوری اش همان شادی و روح سالهای کم سن و سالی در رگهایم
موج میزند
عجب ذورانی بود !
یادش گرامی !
و در آن بین نکته هایی قلبم را نوازش میدهد
در همان سالهائ پر شور و هیاهو
در همان سالهای سختی که شیره ناب جوانی در جسم ساکن من شکل میگرفت
در آن هنگام که جسم رو به تخریبم تشنه ء آمیختن با شراب جوانی بود
و این تخریب مانع آن بود
من در عمق روح و جسمم حضور پر شوری را حس میکردم
و با همین حضور بود که همیشه از امید نوشتم
آنقدر گفتم از امید تا به اوج رسیدم
و خدا بهترین هدیه هایش را به من هدیه کرد
.
.
.
یادش بخیر

نمی دانی چه حسی دارد روزت که به شب می رسد بگویی ،
زنده ماندم امروز، آیا فردایی هم هست ؟
روزهای انتظار ...
عزیز نا شناس ،
اگر بدانی بعد از تو جسمت چگونه مرا هدیهء زندگی داد
اگر بدانی با هر نفسم که تو هدیه دادی چگونه تو را سپاس میگویم
و دنیای امید را به من که نفسهایم به شماره افتاده بود مژده دادی
ایمان دارم هر بار که متولد شوی فرشته ء نجات خواهی بود
کاش می توانستی به همه بگویی
هدیه ء کوچک تو پس از مرگ
دنیای بزرگی برای زندگیست
کارت عضویت اهدا اعضا در فرانسه
پ.ن امیدوارم هر کسی که اینجا سر میزنه همین امروز برای اهدای اعضا عضو بشه ...
هیچ چیزی از آدم کم نمیکنه
معنیش هم این نیست عضو که میشیم حتما به زودی بلایی سرمون میاد
این فقط نقطه ء امیدی میشه برای چشمهای منتظر یک بیمار

چند روزی از سفرش که میگذره و دلتنگیهات کم میشه،
میری همه جای اتاقش و میگردی و بلاخره پیداش میکنی
لم میدی روی کاناپه و دونه دونه دل نوشته هاش رو با دل و جون می بلعی
میدونی که حتما یه دل نوشته مخصوص برات مثل همیشه مخفی کرده
می دونی که باید خودت پیداش کنی چون این یه عادت قدیمیه پدر و دختره
اون که نیست تو دنبال دل نوشته هاش هستی
و وقتی تو نیستی اون در جستجوی نوشته هات ...
لا به لای عشقی که توی صفحه های دفترش خوابیده ، نوشته شده "برای مهرانه"
آخ که با خوندنش دلت براش پر میگیره و ناخودآگاه قربون صدقه اش میری
اون وقته که همسری سر و کله اش پیدا میشه
و برای سر به سر گذاشتنت صدات میکنه " دختر لوسه ء بابااااااااااااش "

یکی از اتفاقات خوب زندگیم
آشنایی با یک فرشته بود
اون کسی که هنوز هم شرمنده هستم از قضاوتی که روز اول آشناییمون در موردش کردم
او پزشک و جراح قلب و متخصص مراقبتهای ویژه بعد از پیوند من بود
روز اول چنان با من برخورد کرد که من شاکی از حکم کردنها و دستور دادن هاش شدم
و ادعا بر اینکه او هیچ درکی از اوضاع روحی من ندارد
روزها گذشت و بلاخره روزهای سختتری هم فرا رسیدند
روزهای برخورد شبانه روزی من و او
آن روزهای سخت ...
من بودم و یک دنیا استرس و درد و دلتنگی های وقت و بی وقت
روزهای عجیبی که گفتنشان طولانی تر از مثنویست
در این بین، روزهای خاص ماندنیست
اولین دیدار ما بعد از روزها بیهوشی من ...
نگاهش سرشار از محبت ، گرچه مانند همیشه بسیار جدی و تودار بود
هرگز فراموش نمیکنم
من سرشار از تشویش بودم و او غرق در شادی از پس پیروزی
در خاطرم هست چه گفت
از من خواست پس از خروج آن دستگاه تنفس از نایم برای اولین بار با ریه های جدید
زندگی را ، نفس به توان بی نهایت ببلعم ...
دستهایم دردستهایش بود
سرم در آغوشش ..
من ناتوان که به دلیل تازگی عمل صدایی در گلو نداشتم
نگران از اینکه نکند نتوانم چون بید میلرزیدم
هرگز فراموش نمیکنم
نفس کشیدم
وای اگر بدانی چگونه بود
من که همچون ابر بهاری اشک میریختم
او مرا در آغوش گرفت !!!
از من خواست تلاش کنم
حرف بزنم
او عاشق خنده های من بود
و همیشه مرا بزرگم خانومم صدا میکرد
او به من امید میداد تمام روزهایی که در بستر بودم
او به من به حرفه اش به هدفش عشق می ورزید
او که در لحظه های سخت دستش را به من میداد
و می خواست اگر درد دارم دستهای او را مجازات کنم
او از من پوزش میخواست بابت این دردها ...
همان که سالها در سرزمینهای بی آب و علف افغانستان طبابت کرده بود
او چون زنان افغان برقع به سر سالها دور از کشورش ایثار و عشق را معنا کرده بود
و چه جالب بود که او ادعا میکرد خدا را نمی خواهد و میگفت با من از خدا حرف نزن !!!!
او که خدا را رد میکرد با من از خواست او می گفت
آن روزها که برای اولین بار ترس بر من نهیب میزد که نکند اینجا خط پایان من باشد و
دیگر هیچ
او برایم زمزمه میکرد که اگر او بخواهد میمانی
و همه ما تا پایان فرصتمان برای زندگی هستیم و خواهیم بود
بعد از آن روزها همیشه دعا کرده ام کاش دنیا پر بود از این چنین بی خدایان !
اما من ایمان دارم که او خود فرشته ء خداست ...
او نه از آب و خاک من است نه هم دین من است
او شیر زنیست که شبانه روزش در راه پیوند میگذرد
پیوند زندگی عشق ایثار
و من این بانوی توانا را ستایش میکنم ...
